يحيى دولت آبادى
9
حيات يحيى ( فارسى )
فصل اول ترك وطن و خانقين و بغداد روز بيست و هشتم جمادى الثانيه ( 1334 ) هزار و سيصد و سى و چهار هجرى است كه بناچارى با يك عالم اندوه خاك وطن را وداع گفته از قصر شيرين اقامتگاه موقتى دور ميشوم قلعهء مسعودى در فراز تلها تا مدتى خود را به من نشان ميدهد تصور احوال قصرنشينان و بهتى كه همه را فرو گرفته است و تاريكى عاقبت كار مهاجرين و هزار انديشهء درهم برهم ديگر طورى حواس مرا مختل نموده است كه براستى چاه را از راه نميشناسم قسمتى از راهرا با پريشانحالى گذرانيدم در حوالى قلعه سبزى كه آخرين بناى ايرانى است و عبارتست از كاروانسراى خرابه و عمارت كوچكى كه خوانين سنجابى بنا نمودهاند بمحمد صفا بيك مستشار سفارت كبراى عثمانى در تهران برميخورم كه با خانوادهء خويش ببغداد ميرود ملاقات دوست خود را در آنحال و در آن صحرا در صورتى كه از مسافرت وى در آن روز خبردار نبودم غنيمت شمرده بصحبت او خاطر پريشان خويشرا اندكى تسلى داده خود را بخانقين رسانيده آنجا اقامت ميكنم و روزى چند از كارهاى قصر و قصريان بى خبر ميمانم ولى ميدانم اردوى روس در اين ايام باردوى عثمانى و ايرانى كه در شاهراه بين قصر و كرند است تعرضى نمينمايد بلكه تمام توجهش بسركوبى سنجابى است كه اگر بخواهد بجانب قصر بيايد آنها در عقب سر او را محصور نكنند اينست كه جنگهاى سخت با سنجابى و قسمتى از اردوى ژاندارمرى كه با آنهاست نموده و گاهى مغلوب گشته عقب مينشيند مركز نظامى قصرشيرين همچنان مينماياند كه ميخواهد استعدادى از طرف كلهر بجانب كرمانشاهان روانه كند و بتوسط اردوئى كه در شاهراه دارد و اردوى سنجابى و ژاندارمرى كه از طرف ديگر است قشون روس را محصور نمايد و لكن هنوز بر من پوشيده است كه حقيقة كلنل بپ آلمانى كه رئيس كل نظامى اردوى قصر است چنين